Job 1

ايوب‌ و خانواده‌اش‌

ايوب‌

كتاب‌ ايوب‌ از رنج‌ سخن‌ می‌گويد. هر كس‌ در زندگی خود با اوضاعی روبرو می‌شود كه‌ از خود می‌پرسد: "چرا انسان‌ خوب‌ بايد رنج‌ بكشد؟"

كتاب‌ ايوب‌ دليل‌ وجود رنج‌ را نشان‌ نمی‌دهد، اما به‌ ما می‌گويد كه‌ ديدگاه‌ و احساس‌ درست‌ و نادرست‌ در مورد مسئلهء‌ رنج‌ و مفهوم‌ زندگی چيست‌.

ايوب‌ مردی است‌ بسيار حكيم‌، ثروتمند و نيكوكار كه‌ ناگهان‌ مصيبت‌ دامنگيرش‌ می‌شود. ده‌ فرزندش‌ را در يک طوفان‌ سهمگين‌ از دست‌ می‌دهد؛ ثروتش‌ بكلی از بين‌ می‌رود و خود به‌ مرضی جانكاه‌ مبتلا می‌گردد. سه‌ نفر از دوستانش‌ به‌ عيادت‌ او می‌آيند و می‌كوشند برای ايوب‌ توضيح‌ دهند كه‌ چرا او به‌ چنين‌ مصيبتی دچار شده‌ است‌. آنها به‌ ايوب‌ می‌گويند او به‌ دليل‌ گناهانش‌ به‌ اين‌ روز افتاده‌ است‌ و در واقع‌ خدا او را بدين‌ وسيله‌ مجازات‌ می‌كند.

ايوب‌ اصرار می‌ورزد كه‌ چنين‌ نيست‌، اما كسی سخن‌ او را باور نمی‌كند. ايوب‌ بسيار دل‌آزرده‌ و خشمگين‌ می‌شود، اما همچنان‌ بر اين‌ اعتقاد است‌ كه‌ خداوند او را فراموش‌ نكرده‌، هرچند دليل‌ رنج‌ و مصيبت‌ خود را نمی‌تواند درک كند.

سرانجام‌، خداوند از داخل‌ يک گردباد با ايوب‌ سخن‌ می‌گويد و به‌ او يادآوری می‌كند كه‌ انسان‌ هرگز قادر به‌ درک عظمت‌ خداوند نيست‌. پس‌ از شنيدن‌ سخنان‌ خداوند، ايوب‌ می‌گويد: "پيش‌ از اين‌ گوش‌ من‌ درباره‌ء تو چيزهايی شنيده‌ بود، ولی اكنون‌ چشم‌ من‌ تو را می‌بيند! از اين‌ جهت‌ از خود بيزار شده‌ در خاک و خاكستر توبه‌ می‌كنم‌." ايوب‌ به‌ اين‌ حقيقت‌ پی می‌برد كه‌ اعتمادی كه‌ او به‌ خداوند دارد نبايد وابسته‌ به‌ رويدادهايی باشد كه‌ برای او رخ‌ می‌دهد.

خداوند ثروت‌ ايوب‌ را به‌ دو برابر ثروت‌ قبلی‌اش‌ می‌رساند و به‌ او ده‌ فرزند ديگر می‌بخشد.

از كتاب‌ ايوب‌ می‌توان‌ اين‌ حقيقت‌ را مشاهده‌ كرد كه‌ آنچه‌ در زندگی ما اتفاق‌ می‌افتد خارج‌ از اقتدار خداوند نيست‌. قدرت‌ و اختيارات‌ شيطان‌ محدود به‌ اجازه‌ای است‌ كه‌ خداوند به‌ او می‌دهد. هنگامی كه‌ خداوند اجازه‌ می‌دهد رنج‌ و مصيبت‌ دامنگير كسی شود، او راههايی را نيز فراهم‌ می‌سازد تا در آخر، آن‌ شخص‌ را كامياب‌ سازد. كافی است‌ به‌ خداوند اعتماد كنيم‌ و از او بخواهيم‌ ما را تقويت‌ كند و تسلی بخشد. سختيهای زندگی به‌ ما كمک می‌كند بفهميم‌ خداوند چقدر نيک و مهربان‌ است‌.

در سرزمين‌ عوص‌ مردی زندگی می‌كرد به‌ نام‌ ايوب‌. او مردی بود درستكار و خداترس‌ كه‌ از گناه‌ دوری می‌ورزيد.
ايوب‌ هفت‌ پسر و سه‌ دختر داشت‌ و صاحب‌ هفت‌ هزار گوسفند، سه‌ هزار شتر، پانصد جفت‌ گاو، پانصد الاغ‌ ماده‌ و نوكران‌ بسيار بود. او ثروتمندترين‌ مرد سراسر آن‌ ناحيه‌ به‌ شمار می‌رفت‌.

هر يک از پسران‌ ايوب‌ به‌ نوبت‌ در خانه‌ء خود جشنی برپا می‌كردند و همهء‌ برادران‌ و خواهران‌ خود را دعوت‌ می‌نمودند تا در آن‌ جشن‌ شركت‌ كنند.
وقتی روزهای جشن‌ به‌ پايان‌ می‌رسيد، ايوب‌ صبح‌ زود برمی‌خاست‌ و برای طهارت‌ هركدام‌ از فرزندانش‌ به‌ خداوند قربانی تقديم‌ می‌كرد. ايوب‌ اين‌ كار را مرتب‌ انجام‌ می‌داد، تا اگر احياناً پسرانش‌ ندانسته‌ نسبت‌ به‌ خدا گناه‌ كرده‌ باشند، بدينوسيله‌ گناهشان‌ آمرزيده‌ شود.

آزمايش‌ ايمان‌ ايوب‌

يک روز كه‌ فرشتگان‌ در حضور خداوند حاضر شده‌ بودند، شيطان‌ نيز همراه‌ ايشان‌ بود.

خداوند از شيطان‌ پرسيد: "كجا بودی؟"

شيطان‌ پاسخ‌ داد: "دور زمين‌ می‌گشتم‌ و در آن‌ سير می‌كردم‌."

آنگاه‌ خداوند از او پرسيد: "آيا بنده‌ء من‌ ايوب‌ را ديدی؟ بر زمين‌، كسی همچون‌ او پيدا نمی‌شود. او مردی درستكار و خداترس‌ است‌ و از گناه‌ دوری می‌ورزد."

شيطان‌ گفت‌: "اگر خداترسی برای او سودی نمی‌داشت‌ اين‌ كار را نمی‌كرد.
10 ايوب‌ و خانواده‌ و اموالش‌ را از هر گزندی محفوظ‌ داشته‌ای. دسترنج‌ او را بركت‌ داده‌ای و ثروت‌ زياد به‌ او بخشيده‌ای.
11 دارايی‌اش‌ را از او بگير، آنگاه‌ خواهی ديد كه‌ آشكارا به‌ تو كفر خواهد گفت‌!"

12 خداوند در پاسخ‌ شيطان‌ گفت‌: "برو وهر كاری كه‌ می‌خواهی با دارايی‌اش‌ بكن‌، فقط‌ آسيبی به‌ خود اونرسان‌." پس‌ شيطان‌ ازبارگاه‌ خداوند بيرون‌ رفت‌.

13 يک روز وقتی پسران‌ و دختران‌ ايوب‌ در خانهء‌ برادر بزرگشان‌ مهمان‌ بودند،
14 قاصدی پيش‌ ايوب‌ آمد و به‌ او گفت‌: "گاوهايت‌ شخم‌ می‌زدند و ماده‌ الاغهايت‌ كنار آنها می‌چريدند كه‌ ناگهان‌ سابيها
"سابيها" قبيله ای وحشی و غارتگر بودند.
به‌ ما حمله‌ كرده‌، حيوانات‌ را بردند و تمام‌ كارگران‌ تو را كشتند. تنها من‌ جان‌ سالم‌ بدر بردم‌ و آمدم‌ تا به‌ تو خبر دهم‌."

16 سخنان‌ اين‌ مرد هنوز پايان‌ نيافته‌ بود كه‌ قاصد ديگری از راه‌ رسيده‌، گفت‌: "آتش‌ خدا از آسمان‌ نازل‌ شده‌، تمام‌ گوسفندان‌ و همه‌ء چوپانانت‌ را سوزاند و تنها من‌ جان‌ سالم‌ بدر برده‌، آمدم‌ تا به‌ تو خبر دهم‌."

17 پيش‌ از آنكه‌ حرفهای وی تمام‌ شود قاصدی ديگر وارد شده‌، گفت‌: "كلدانيها در سه‌ دسته‌ به‌ ما حمله‌ كردند و شترهايت‌ را بردند و كارگرانت‌ را كشتند، تنها من‌ جان‌ سالم‌ بدر بردم‌ و آمده‌ام‌ تا به‌ تو خبر دهم‌."

18 سخنان‌ آن‌ قاصد هم‌ هنوز تمام‌ نشده‌ بود كه‌ قاصد ديگری از راه‌ رسيد و گفت‌: "پسران‌ و دخترانت‌ در خانه‌ء برادر بزرگشان‌ مهمان‌ بودند،
19 كه‌ ناگهان‌ باد شديدی از طرف‌ بيابان‌ وزيده‌، خانه‌ را بر سر ايشان‌ خراب‌ كرد و همه‌ زير آوار جان‌ سپردند و تنها من‌ جان‌ سالم‌ بدر بردم‌ و آمده‌ام‌ تا اين‌ خبر رابه‌ تو برسانم‌."

20 آنگاه‌ ايوب‌ برخاسته‌، از شدت‌ غم‌ لباس‌ خود را پاره‌ كرد. سپس‌ موی سر خود را تراشيد و در حضور خدا به‌ خاک افتاده‌،
21 گفت‌: "از شكم‌ مادر برهنه‌ به‌ دنيا آمدم‌ و برهنه‌ هم‌ از اين‌ دنيا خواهم‌ رفت‌. خداوند داد و خداوند گرفت‌. نام‌ خداوند متبارک باد."

22 با همه‌ء اين‌ پيش‌آمدها، ايوب‌ گناه‌ نكرد و به‌ خدا ناسزا نگفت‌.

Copyright information for FCB